تبليغاتX
چي بگم - خودموني

چي بگم

مهم نيست

وقتي ازسركارميام خونه انقدر خسته ام كه حساب نداره،يه نيم ساعتي درازكشيدن رو به خوردن غذاو شستن سروصورت وديگر كارها براي رفع كمي خستگي ترجيح ميدم،اعتراف ميكنم كه كارم را انقدر ها دوست ندارم،باارباب رجوع سروكارداريم و اين باعث خستگي مضاعف ميشه هرچندكه احساس رضايت خوبي ازراه انداختن كارمردم دارم ولي كلاًبرخوردهاي خوبي نميبنيم،وقتي يه نفرمياد كه برخوردخوبي داره وبا احترام ونزاكت برخوردميكنه خستگي ازتنمون درمياد،ترجيح ميدم دريه كار پژوهشي كه مربوط به رشته ام هم باشه كار كنم.چند وقت پيشها يه مركز صنعتي پژوهشي رفتم و آزمون دادم،نفر سوم شدم!وفقط يه نفر ميخواهند.بايداولويت بندي كنندتا يه نفرمون انتخاب بشه.گاهي زمان طولاني به نگاه كردن به آسمون شب وستاره هاش ميگذرونم،مدتي قبل براي گذروندن يه دوره آموزشي در رابطه با همين كارم به يكي از شهرهاي اطراف رفتيم، هرچند كه كلاسهاي خسته كننده اي بود ولي شبهاي كويرقشنگي خاص خودش روداره نميدونم چرا،ولي يه لذت عجيبي ازديدن اين دنياي تقريباً ناشناخته دارم ،دور ودست نيافتني مثل اعماق اقيانوسها،فكر سفر به اعماق فضا وپياده شدن بريكي از ين كرات آسماني يا رفتن به اعماق اقيانوس ولمس يك كوسه ماهي يا نهنگ از نزديك آنقدر برايم لذت بخش است كه حساب نداره نميدونم شايدم آرزوهاي من كمي عجيب وغريبه!!وقت زيادي برام نميمونه ولي بدم نمياد درس بخونم مثلاً قصد ادامه تحصيلات تكميلي رو دارم.راديو فردا گوش ميدم،گاهي هم ميشينم با كامپيوتر شطرنج بازي ميكنم،هر چند شطرنج بازخوبي نيستم!گاهي هم دلم براي يه نفر تنگ ميشه،ما حريف اين دلمون نشديم!!
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 3:8 PM  توسط shirin  |