يك عينك آفتابي گنده ميخواستم بگيرم بزنم به چشم گذشته هاوديگر نشناسمش،پشت شيشه هاي تاريك وبزرگ عينك قايمش كنم- مخصوصاًاز آنجايي كه تو نيز بودي.يك كلاه گنده هم ميخواستم بخرم، بگذارم سرم،بايد خيلي بزرگ باشد، كلاهي كه سر خودم ميخواستم بگذارم،چشمهايم را ميبستم و ميگفتم شُتر ديدي نديدي!ولي ميگذارم عطر ياس واقاقي از گذشته ها به اين طرف نَشت كند، هنوز رنگ آبي آسموني وصورتي ملايم را دوست داشته باشم،سيب سرخ سفت وآب دارو دوست داشته باشم،گل رُز زرد رابي اندازه،ميخواستم هنوز صداي امواج دريا وآب يك حس عجيب در من ايجاد كند، هنوز هم عاشق سفر باشم،ميخواستم هنوز هم افكارشريعتي را تحسين كنم،وصداي شجريان را همين طور،از صداي اِبي هم بدم نمي آيد،وگاهي سركي به عِرفان هم بكشم،دوستانم بگويندكه چه؟ ميخواهي با ديگران فرق داشته باشي؟
دست خودم نيست،تمامشان را دوست دارم!تو هم قاطي همين حِسهابودي-شايد قشنگ تر ازتمام آنها- .نميتوانم فراموششان كنم . از دست عينك آفتابي وكلاه گنده هم كاري بر نمي آيد.خنده دار بود كه انكارشان كنم! نبينمشان، اصلاً كار ديدن نبود،انها حس بودند،يك آهنگ زيبا را كه نميشود ديد، حسي را كه ميدهد دوست داريم.جايي در مغز،در دل،نميدانم كجا؟ فقط ميدانم ميخواهدش، معتادش شود،وبشراسيرهمين عادتها و اعتيادهاست.اصلاً عادت چيزبدي است،ولي نميشودحريف ايندلِ چشم سفيد شد!!
راستي تو چه طور توانستي؟با يك عينك گنده آفتابي.......؟راستي توانستي؟ يا اينكه كلاه راگير آوردي. گذاشتي سرت وخيالت را،راحت كردي.
