تبليغاتX
چي بگم - من از پايان ميترسيدم و آغاز كردم.

چي بگم

مهم نيست

مطابق شناسنامه امروز بايد تولدم باشه.چند تا چيزتوي زندگي هر كسي هست كه خيلي مهمه، تولد،ازدواج،مرگ و... . اما تولد خيلي مهمه اعلام ناخواسته وجود وبودن كردن.اتفاقات زيادي توي اين سالهاي زندگيم افتاده،خيلي زياد،انقدر كه ميتونم ازشون يه رمان بنويسم! بعضي هاشون خوشاينداند،خيلي هاشون هم خوشايند نيستند، ولي به هرحال بخشي از،زندگي اند.يه چيزهايي روميشه به پدريا مادربگي يه چيزهايي روهم به يه دوست صميمي اماخيلي چيزها روبه هيچ كس نميشه بگي توي سينه ات ميمونه وباخودت ميبري .زندگي يعني همين!مثل اون پروانه اي كه توي پيله است وبراي بيرون اومدن بايد تلاش كنه وسختي بکشه تاساخته بشه ،تا بتونه پروازكنه وبدونه زندگي همين پيله اي كه دورخودش تنيده نيست.واي چه قدر دلم پروازميخواد،هميشه يه چيزي براي دل نگروني هست،حتي توي رويا هم اسيردنيا ميشيم، يعني جايي براي رهايي هست؟
به هرحال دلخوشي براي زندگي كم نيست،به قول سهراب:پيداست تاشقايق هست زندگي بايد كرد. چشمهامو روي هم ميگذارم وآرزوهامو ميگم - يه دنيا بدون جنگ براي تمام مردم اون ازهر نژادو مذهب وكشوري كه هستند، يه ايران آزاد ، گشايش وسلامتي براي اعضاي خانواده ام،براي خودم . . . !!. -آمين
وبه قول فروغ : به سراغ من اگر ميآيي اي مهربان،چراغ بياور

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:46 PM  توسط shirin  |