هيچ وقت نه كابوسي بود و نه دلشوره اي ،قهر معنا نداشت،هيچ چيز سخت نبود.خوابها هم ساده بود. در يك محله قديمي وهمسايه هايي دير آشنا.با بچه هاي همسايه ،فرقي نميكرد دختروپسر دوستِ دوست بوديم.من بچه شيطوني بودم،مدرسه كه ميرفتم،هر از چند گاهي مادرم رو به خاطر شيطنت هام ميخواستند-البته درسم خوب بود- مثلاًبا دوستهام صف رو به هم ميزديم،معلم ديرميومد، كلاس رو ميگذاشتيم روي سرمون و... .يه دودفعه اي ازم تعهد هم گرفتند.چه خانۀ بزرگ و با صفايي داشتيم،توي حياط يك حوض بزرگ بود كه مادرم ،بندۀ خدا، تا ما بزرگ بشيم،هميشه نگران بود مبادا داخل آن بيافتيم و .... .توي حوض ماهي هم داشت رنگ ووارنگ،بزرگ وكوچيك.خانه وسط حياط بود و دور تا دورش باغچه وهردرختي كه ميخواستي پيدا ميشد.يه درخت شاه توت قديمي درست ورودي حياط كناردربود. با يك تقارن عجيب درست شبيه قلب بود.چه قدر دوستش داشتم. يك درخت سنجد هم انتهاي ديگر حياط پشت خانه بود،واي بهار كه شكوفه ميكرد،مخصوصاً شب از بويش مست ميشدم.يه گربه هم بود، فصلش كه ميشد ميومد خونۀ ما ميزاييد و ميرفت،خيا لش راحت بود كه من براش بچه هاشو بزرگ ميكنم .خيلي بچه گربه ها رو دوست داشتم.ولي حالا ... .انقدر درگير روزمرگيها شدم كه از خودمم يادم رفته .داشتم فكر ميكردم خيلي وقته عكس يه دل، روي كاغذ نكشيدم.
هنوزم گل و گياه و در كل حيات وحش رو دوست دارم،انقدر كه اگه دست من باشه سخت ترين مجازات رو براي كساني كه جنگل ها رو نابود ميكنندو شكارچي ها در نظر ميگيرم.آخه شكارهم شد تفريح؟
